تبليغاتX
دانشجویان روانشناسی بالینی شیراز




























دانشجویان روانشناسی بالینی شیراز

به موارد زیر توجه کنید و آنها را دقیقا به کار ببندید:


1- اصولا وقت نداشته باشید... دقت کنید شما اصلا وقت ندارید جواب هر سئوال را با تکان دادن سر به اطراف و یک خنده ملیح با این جمله بیان کنید: اصلا وقت ندارم!
دیشب فوتبال رو دیدی؟ شما می گویید: اصلا وقت ندارم!
دیشب سریال رو دیدی؟ شما می گویید: اصلا وقت ندارم!
تو حموم نمی ری؟ ... دقت کنید که این سئوال انحرافی بوده تا میزان وقت نداشتن شما را بررسی کنند لذا شما اصلا کوتاه نیایید و باز هم بگویید: اصلا وقت ندارم!

2- اصولا اعصاب نداشته باشید... دقت کنید که شما اصلا اعصاب ندارید. به کسی اجازه ندهید بیشتر از 4 ثانیه با شما صحبت کند. اگر کسی مثلا 4 ثانیه بیشتر با شما صحبت کرد توجه خود را از او برگردانید و دیگر به او محل نگذارید.

3- اصولا تلفن خود را جواب ندهید... خوب دلیلش واضح است شما اصلا وقت ندارید! به هیچ پیامکی پاسخ ندهید...! هرگز اولین تماس تلفنی از سوی شما نباشد...! شان شما اجل از اینها است.

4- به درخواست کاری دیگران همواره بگویید: نه!... هر چند به زودی از گشنگی خواهید مرد ولی با این وجود شما پا در راه بزرگان گذاشته اید.

5- به درخواست دوستی و ازدواج دیگران همواره بگویید: نه!... هر چند اکنون 46 سال دارید و به ترشی (برای دختران) یا قوره (برای پسران) تبدیل شده اید ولی توجه کنید که شما باید همه این موارد را رعایت کنید. البته می توانید در ذهن خود برای رسیدن به یک وصال مدام رویا پردازی بکنید ولی کلا خودتان را نیازمند نشان ندهید.

6- هیچ کس را قبول نداشته باشید. محل به کسی نگذارید. از همه بدگویی کنید...کمی هم فحش بدهید (یک کم اشکال ندارد). برای دیگران جک بسازید و آنها را در مقابل شاگردانتان حقیر کنید. به فروید، سقراط، انیشتن، دکتر حسابی و ... حسادت کنید.

7- سر هیچ قراری به موقع حاضر نشوید. وقتی سر قرار رسیدید زود قرار را ترک کنید چون گرفتار هستید و فرصت زیادی ندارید.

8- شما سالهاست فارغ التحصیل شده اید. علم شما به حد کافی رسیده است لذا دیگر هیچ کتابی را نخوانید. سئوالات امتحانی شما لزومی ندارد تغییر کند...آنها را کپی کنید و به دوره های بعدی هم بدهید. اساتید دوران دانشجویی خود را قبول نداشته باشید. البته آنها هم اگر استاد واقعی باشند همین احساس را در مورد شما خواهند داشت.

9- از دانشجویانتان برای رسیدن به قله های شهرت علمی استفاده کنید. پروژه های تحقیقاتی میلیونی بردارید و دیگر هیچ فعالیت دیگری انجام ندهید، همه را به دانشجویتان واگذار کنید، در نهایت منت گذاشته و 50 هزار تومان به دانشجوی خودتان بدهید و اسم شریفتان را به عنوان نویسنده اول و مسئول مقاله چاپ کنید.

خلاصه اینکه:
احساس کنید محور علم دنیا و کائنات هستید آنگاه یک استاد واقعی خواهید شد.
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 23:37 توسط Maryam|

شیراز-خوابگاه 11 ارم-طبقه ی اول

(خوابگاه خیلی خلوته .همه از تعطیلی استفاده کردنو رفتن خونه)

داشتم توی راه رو قدم میزدم .راهرو خلوت و تمیز بود,برخلاف همیشه که باید از روی کلی کفشو دمپایی رد میشدیم اونشب خیلی راهرو مرتب بود.

احساس کردم دارم توی استودیوی fashion tv قدم میزنم

 چراغای راهرو رو یکی درمیون خاموش کردم تا نور پردازی هم قشنگ بشه,ریتمیک قدم میزدم و نسیمی که از سمت اشپزخونه میومد رو با همه ی وجود داشتم حس میکردم و از سکوت خوابگاه لذت میبردم.

چند قدم جلوتر ...

دم در اتاقش که رسیدم ,صدای گریه اش تمام احساسات خوبمو یکباره به یغما برد.

چون میدونستم هم اتاقیاش رفتن خونه و تنهاس ,بدون در زدن وارد اتاقش شدم.

در رو باز کردم .اتاق تاریکه تاریک بود .برای اینکه آزارش ندم چراغو روشن نکردم و وارد شدمو همونجا دم در نشستم.سرشو بلند کرد.توی تاریکی موهای پریشونش رو میدیدم .شعاع نوری که از بیرون راه به داخل اتاق پیدا کرده بود وبه  صورتش میخورد خبر از صورت غمگینی میداد که از اشک خیس بود.

یه نگاه به من انداخت اما دوباره سرشو گذاشت روی زانوهاش و با صدای بلندتری هق هق کرد.

پیشش نشستم ,سکوت محض کردم.

حس کردم صدای فروغ توی گوشم پیچید که میگفت:((نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه  قطره قطره آب میشود ...))

یه دستموگذاشتم رو شونش  و با دست دیگه ام موهای بهم ریختشو نوازش کردم.لرزش بدنش کم شد.صدای گریش ملایم ترشد.با صدای مرتعش که به زور میتونستم بشنوم گفت:

ورود آدمای جدید به زندگیم باعث میشه بیشتر از قبل حس کنم تنهای تنهام...هرچی آدمای زندگیم بیشتر میشن ,تنهایی من هم بیشتر میشه.

حرفی برای گفتن نداشتیم.نه من نه اون. و بعد سکوت مطلق فضای اتاق رو پر کرد.

(فروزان)

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 17:50 توسط Forouzan|

دعوای یک زوج روانشناس
موقعیت:

منزل: داخلی یک زوج روانشناس حدودا 40 ساله در حالی که مرد نشسته و زن مدام راه می رود:

مرد: جمع کن بساط این مسخره بازی رو! هیستریک پارانوید با اون سالاد کلماتی که راه انداختی!

زن: واقعا برات متاسفم! مهارتهای کوپینک که صفر! هذیان عظمت که یه دنیا!‌ من هیستریکم یا اون خواهرت که با اختلال دیس مورفیکش کل جراح های بینی کشور رو سر کار گذاشته!‌

... مرد: یه بار دیگه اون کمپلکس های حل نشده ی کودکیت رو به خواهر من دیسپلیسمنت کردی من می دونم با تو! صد دفعه بهت گفتم پیش این روانکاو گنده دماغ نرو! اون بدبخت اگه آدم بود سه تا زن نمی گرفت!

زن: پ ن پ! میخوای برم شناخت درمانی رو احساس و افکارم کار کنم...! بچه ننه ی لوس! اگه یه کم دست از این شناخت درمانی مسخره بر می داشتی به جاش یه دوره تحلیل گرفته بودی الان دیگه دست از شر این عقده ادیپ مسخره ات برداشته بودی!

مرد: چشم! حتما! حیف که وقت ندارم باید برم مطب! وگرنه حتما یه جوابی بهت می دادم که روانکاوی رو می بوسیدی می ذاشتی رو طاقچه!

... و مرد برای جلسه خانواده درمانی شناختی راهی مطب خود شد. او امروز 3 مورد کیس با شکایت اصلی مشکلات خانوادگی داشت!

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 13:39 توسط Maryam|

آیا برآمدگی پشت کلّة شما سرنخی از شخصیت درونی شما به دست می‌دهد؟ این ایده، زمینه اصلی یک موضوع «شبه علمی» به نام جمجمه‌شناسی روانی - فرنولوژی بود که سعی در ارتباط دادن برآمدگی‌های سر افراد به جنبه‌های خاصی از شخصیت آنان داشت.
تاریخچه مختصری از جمجمه‌شناسی روانی
جمجمه‌شناسی روانی در اواخر قرن هجدهم توسط یک پزشک آلمانی به نام فرانتس ژوزف گال به وجود آمد. گال متوجه شد که قشر مخ انسان‌ها بزرگ‌تر از حیوانات است و به عقیدة او همین عامل برتری ذهنی انسان‌ها بود. او نهایتاً متقاعد شد که ویژگی‌های فیزیکی قشر مخ از روی شکل و اندازه جمجمه نیز قابل مشاهده است.
گال پس از بررسی و آزمایش سر تعدادی از جیب‌بُران جوان دریافت که بسیاری از آنان دارای برآمدگی در جمجمه‌هایشان، درست بالای گوش‌هایشان بودند. او سپس این ایده را مطرح ساخت که برآمدگی، فرورفتگی و شکل جمجمه می‌تواند به جنبه‌های مختلف شخصیت و توانایی‌های فرد ارتباط داشته باشد. برای مثال، او با بررسی سر جیب‌بران جوان به این نتیجه رسید که برآمدگی پشت گوش‌ها به گرایش به دزدی، دروغ‌گویی و فریبکاری ارتباط دارد.



ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 13:22 توسط Maryam|

مهمون این هفته آذین هست.

به افتخار خودم یه دست و هورای جانانه!!!!

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:5 توسط Azin|

«در جواب به سوال كسی كه می گويد فلسفه به چه كار می آيد ، جواب بايد ستيزه جويانه باشد، چرا كه پرسش كنايه آميز و نيش دار است. فلسفه نه به دولت خدمت ميكند و نه به كليسا، كه هر دو دغدغه های ديگری دارند. فلسفه به خدمت ِ هيچ قوه ی مستقری در نمی آ...يد. كار ِ فلسفه ناراحت كردن است. فلسفه ای كه هيچكس را ناراحت نكند و با هيچ كس ضديت نورزد فلسفه نيست. كار ِ فلسفه آزردن ِ حماقت است، فلسفه حماقت را به چيزی شرم آور تبديل می كند. فلسفه كاربردی ندارد جز افشا كردن پستی های انديشه در تمامی اشكالش. آيا جز فلسفه رشته ای هست كه به نقدِ تمامی ِ رازآميزگری ها، هر خاستگاه و هدفی كه داشته باشند، همت گمارد؟»

ژيل دلوز ، نيچه و فلسفه، ترجمه عادل مشايخی،نشر نی

تصویر: ژیل دلوز، سارتر و فوکو
نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 22:1 توسط Maryam|

 جایزه بهترین عکس "پولیتزر۲۰۱۲" به مسعود حسینی عکاس افغانستانی تعلق گرفت. حسینی این عکس رو عاشورای پارسال(۱۵/۹/۹۰) چند دقیقه بعد از انفجار انتحاری تو کابل گرفت. ترانه دختر سبزپوش افغانی چند نفر از اعضای خانوادش رو تو این انفجار از دست داد.

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 15:33 توسط tangesir

صبح را از چشم عقربه ها مي بينيم

بلند مي شويم و مي رويم به پايان روز مي رسيم

و دست به ديواري مي زنيم و

دوباره برمي گرديم

 

عادت كرده ايم

من

به چاي تلخ اول صبح

تو

به بوسه ي تلخ آخر شب

من

به اينكه تو هربار حرف هايت را

مثل يك مرد بزني

تو

به اينكه من هربار مثل يك زن گريه كنم

 

عادت كرده ايم

آنقدر كه يادمان رفته است شب

مثل سياهي موهايمان ناگهان مي پرد

و يك روز آنقدر صبح مي شود

كه براي بيدار شدن

دير است

 

 

"ليلا كردبچه"

نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 20:51 توسط Farnaz

مطالعاتی که در دانشگاه رادبود نایمیخن هلند(دانشگاهش اصلا مهم نیست) صورت گرفته نشان می دهد که مردان در حضور زنان نمی دانند چه بگویند(مطمئنی؟!)، چرا که قوای شناختی و قدرت تفکرشان دچار نقصان می شود، ولی این امر در مورد زنان صادق نیست.

محققان این یافته ها را با یکی از صحنه های رمان آناکارنینای تولستوی (یکی از محبوب ترین رماناییکه خوندم) مقایسه کرده اند که در آن لوی، شخصیت مرد داستان، سعی می کند در حضور کیتی، شخصیت زن داستان، چیزی برای گفتن پیدا کند.

به گزارش برترین ها ، این تحقیقات همچنین نشان می دهد که این مشکل اغلب زمانی پیش می آید که " زن جذاب باشد و مرد قصد داشته باشد او را تحت تاثیر قرار دهد" .

در این پژوهش از دانشجویان خواسته شده بود روبروی وب کم بنشینند و خطاب به  کسی که در حال دیدن آنها و لب خوانی است صحبت کنند. به گزارش برترین ها، مردانی که به آنها گفته شده بود در مقابل یک زن نشسته اند در تست های شناختی بعدی عملکرد بدتری داشتند، حتی زمانی که هیچ تماس چهره به چهره ای وجود نداشت. اما به گفته محققان، زنانی که در این تست شرکت کردند عملکرد ثابتی داشتند و تغییری در رفتار آنها به وجود نیامده بود.

خوب حالا من از شما میخوام که اگه تجربیات مشابه یا مخالف با این مطلب دارین رو برای ما بازگو کنید.ممنون.

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 21:51 توسط Azin|

مهمان این هفته:فرناز...هوووورا

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 16:55 توسط Azin|


آخرين مطالب
» چگونه یک عضو هیئت علمی واقعی باشیم؟
» تنهایی...
» دعوای یک زوج روانشناس
» جمجمه‌شناسی روانی
» زیر ذره بین 6
» فرهنگ و هنر !!!
» تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته
» عادت کرده ایم
» مردان در برابر زنان جذاب دچار مشکلات شناختی میشوند!!!
» زیرذره بین5

Design By : Pichak